تبلیغات
رهجویان ولایت - خاطرات زیبای کتاب فرهنگ جبهه
 
رهجویان ولایت
اللهم ارزقنا توفیق الشهاده فی سبیلک ----ما با ولایت زنده ایم تا زنده ایم رزمنده ایم
سه شنبه 8 فروردین 1391 :: نویسنده : رهجوی ولایت

دوستان این مطالب رو خودم از روی کتاب فرهنگ جبهه تایپ کردم.خیلی هم اذیت شدم.لطف کنید با دقت بخونید،تا زحمات من الکی نباشه.هر روز عید یکی از این مطالب برای وبلاگ ارسال میشه.لطفا نظرات خودتون رو بگید.ممنون.یامهدی

خرپف خرپف!

پناه بر خدا ، هیچ جوری گردن نمی گرفت . هر چی ما می گفتیم ، دیگران می گفتند، قبول نمی کرد که نمی کرد.می گفت:«من؟! غیر ممکن است. من نفس بلند هم تو خواب نمی کشم!!من و خر پف؟؟!!

این گذشت تا یک روز که قبل از ظهر خوابیده بود وسخت هم خرناسه می کشید.  دست برقضا ضبط صوت تبلیغات هم دست بچه ها بود. چیزی حدود یک ربع ساعت ، صدایش را همانطوری که خواب بود ضبط کردیم.با بچه های تبلیغات هم که مسئول پخش نوار مناجات و قرآن و سخنرانی از بلندگو بودند،هماهنگ کردیم،برای روز عید که برنامه تئاتری تدارک دیده بودیم.

همه جمع بودند و مجری اعلام کرد : اینک برای اینکه بفهمیم خواب مومن چگونه عبادت است، قسمتی از مناجات یکی از رزمندگان عزیز قبل از نماز ظهر را ضبط کرذه ایم که با پخش آن به استقبال ادامه برنامه می رویم. نوار چرخید و او خرخر کرد و جمعیت روده بر شد از خنده!

برای خاطر جمع کردن او ، بچه ها توی نوار کاست اسمش را صدا کرده بودن که فلانی!فلانی! بلند شو موقع نماز است.به اسم او که می رسید صدای خنده بچه ها بلندتر می شد.

بنده خدا که خودش هم تماشاچی ماجرا بود نمی دانست بخندد یا گریه کند. تنها عبارتی که آن روز می گفت این بود:«خیلی بی معرفتید ، باشه ، بالاخره گذر پوست به دباغخانه می افتد و نوبت گریه هاتان هم می شود!!»



......................................................................

ملائک دارند غلغلکش می دهند!

الله اکبر.سر نماز هم بعضی دست بردار نبودند.به محض اینکه قامت می بستی و دستت از دنیا کوتاه می شد و نه راه پس داشتی و نه راه پیش،پچ پچ کردنها شروع می شد.مثلا می خواستند طوری حرف بزنند که معصیت هم نکرده باشند و اگر بعد نماز اعتراض کردی، بگویند ما که با تو نبودیم!!

اما مگر می شد با آن تکه ها که می آمدند آدم حواسش را جمع نماز باشد!!مثلا یکی می گفت:«واقعا این که می گویند نماز معراج مومن است این نماز ها را می گویند نه نماز من و تو را!!!!!» دیگری پی حرفش را می گرفت که:«من حاضرم هرچی عملیات رفتم بدهم دو رکعت نماز او را بگیرم.»و سومی:«مگر می دهد پسر!!؟؟»و از این قماش حرفا. و اگر تبسمی گوشه لبمان می نشست بنا می کردند به تفسیر کردن:«ببین!ببین! الان ملائک دارند قلقلکش می دهند.» و اینجا بود که دیگر نمی توانستیم جلوی خودمان را بگیریم و لبخند تبدیل به خنده می شد،خصوصا آنجا که می گفتند:«مگر ملائکه نامحرم نیستند؟» و خودشان جواب می دادند:«خوب لابد با دستکش قلقلک می دهند!!!!»    صلوات

.........................................................................

من سید نیستم،ولم کنید!!!

عید غدیر که می شد،خیلی ها عزا می گرفتند.لابد می پرسید چرا؟

به همین سادگی که چندتا با هم قرار می گذاشتند که به یک کسی بگویند سید. البته کار به همین جا ختم نمی شد.

ایستاده بودیم بیرون چادر، یک دفعه می دیدیم چند نفر دارند دنبال یکی از برادرها می دوند.هی می گویند:«وایسا سیدعلی،کاریت نداریم»و او مرتب آیه می خورد که:«من سید علی نیستم ولم کنید.» تا بالاخره می گیرندش و می افتادند به سر و کله اش و به بهانه بوسیدن آش و لاشش می کردند، بعد هم هر چی داشت،از انگشتر و تسبیح و پول و مهرنماز،تا چفیه و حتی گاهی لباس،همه رو می گرفتند و از تنش به بهنه متبرک بودن بیرون می آوردند.

جالب این بود که به قدری جدی می گفتند«سید» که خود شخص هم بعد که ولش می کردند شک می کردو می گفت:«راستی راستی نکند ما سید هستیم و خودمان خبر نداریم!!»گاهی هم کسی پا پیش می گذاشت و ضمانتش را می کرد که:«قول میده وقتی وقتی آمد تو چادر، عیدی بچه ها یادش نرود،ولو شده با یک سکه 20 ریالی. و او بعدا می آمد سکه را می داد و غر می زد که:«عجب گیری افتادیم ها!!بابا ما به کی بگوییم سید نیستیم.

.................................................................................................................................

می خواهی گوشی را بدهم با خودشان صحبت کن!!


من آن روز تصادفا پای بی سیم بودم.هرچه می گفتند ، می شنیدم. در یکی از محور ها که بچه ها ظاهرا نتوانسته بودند درست و به موقع عمل کنند، دشمن داشت به سمت نیرو های ما پیشروی می کرد. اگر اشتباه نکنم یال المهدی در شاخ شمیران (از ارتفاعات بلند استان سلیمانیه عراق)بود. بی سیم چی لحظه به لحظه اعلان وضعیت میکرد. «از خیبر به خندق ، از خیبر به خندق!!»و از این طرف:«بگوشم خیبر». و او ادامه می داد:«دشمن فوق العاده به ما نزدیک شده، نمی توانیم از خجالتشان دربیاییم،چکار کنیم؟» که جواب مثل همیشه«مقاومت کنید»بود. پیدا بود او مرتبا سعی می کند با ارتباطی که می گیرد نشان بدهد که تا لحظه ای دیگر همه چیز تمام می شود،همه قلع و قمع می شویم،و فرمانده دوباره با خونسردی آنها را دعوت به صبر و بردباری می کرد.بیسیمچی دیگر گریه اش گرفته بود. هر چه می دید می گفت :«آمدند،گرفتند،زدند،بردند،کشتند... و از این حرفا که هیچ تاثیری در جواب فرماندهی نداشت.

دسته آخر با یک حال عصبی و تندی گفت:« دِ لامصب! اگه حرف منو باور نداری می خوای گوشی رو بدم با خودشون صحبت کن. اگه عربی بلدی!»من هم بین خنده و گریه اسیر شده بودم و بسختی خودم را کنترل می کردم.

آخرین حرفی که او زد و بعد از آن ارتباط قطع شد این بود که:«ما الان اسیر می شویم.» و مسئولمان با همان طمانینه خاص خودش گفت:«نام شما در تاریخ ثبت  می شود و جاودانه می گردید!!» معلوم بود با شنیدن این حرف بیسیمچی گوشی بیسیم رامحکم کوبیده است روی زمین و دستگاه را پایین آورده و هر چه دل تنگش می خواسته به فرمانده گفته است ، چیز هایی که می داند او را راضی است و از شیر مادر حلالترش می شود!!

..............................................................................................................................

تو هنوز بدنت گرم است!

خودش خیلی بامزه تعریف می کرد! حالا کم و زیادش را دیگر نمی دانم.

می گفت توی یکی از عملیات ها برادری مجروح می شود و به حالت اغما و از خود بی خودی می افتد.بعد انبولانسی که شهدای منطقه را جمع می کرده و به معراج (معراج شهدا محلی که شهدای هر عملیات را جهت انتقال به پشت جبهه و شهری که از آن اعزام شده بودند گرد هم می آوردند) می برده از راه می رسد و او را قاطی بقیه با ترس و لرز و هول هولکی می اندازد بالا و گاز ماشین را می گیرد و دِ برو. راننده در آن جنگ و گریز تلاش میکرده که خودش را از تیررس دشمن دور کند و از طرفی مرتب ویراژ می داده تا توی چاله چوله های ناشی از انفجار نیقتد، که این بنده خدا در اثر جابجایی و فشار به هوش می آید و یکدفعه خودش را میان جمع شهدا می بیند. اول تصور می کند که ماشین دارد مجروحین را به پست امداد می برد.

اما خوب که دقت می کند می بیند نه، انگار همه برادرا شهید شده اند و تنها اوست که سالم است. دستپاچه می شود و هراسان بلند می شود می نشیند وسط ماشین و با صدای بلند بنا می کند به داد و فریاد کردن که:«برادر!برادر!منو کجا می برید،من شهید نیستم، نگه دار می خواهم پیاده بشوم، منو اشتباه سوار کردید،نگه دار من طوریم نیست....»راننده که گویی حواسش جای دیگری بوده،از تو آینه زیرچشمی نگاهی می اندازد و باهمان لحن داش مشتی اش میگوید :«تو هنوز بدنت گرمه،حالیت نیست.تو شهید شدی،دراز بکش،دراز بکش بذار به کارمون برسیم. او هم دوباره شروع می کند که «به پیر به پیغمبر من چیزیم نیست ،خودت نگاه کن ببین»و راننده می گوید:«بعدا معلوم می شود.»

خودش وقتی برگشته بود می گفت این عبارات را گریه می کردم و می گفتم.اصلا حواسم نبود که بابا!حالا نهایتا تا یک جایی ما را می برد،برمی گردیم دیگر.مارا که نمی خواهد زنده به گور کند. اما او هم راننده باحالی بود،چون این حرفا را آنقدر جدی می گفت که باورم شده بودشهید شده ام!!

................................................................................................................................

منبع:کتاب فرهنگ جبهه





نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


سه شنبه 14 شهریور 1396 10:42 ق.ظ
I'm extremely impressed with your writing skills as well as
with the layout on your blog. Is this a paid theme or did you customize it yourself?
Either way keep up the nice quality writing, it is rare to see a great
blog like this one nowadays.
چهارشنبه 11 مرداد 1396 03:18 ب.ظ
I must thank you for the efforts you have put
in penning this site. I really hope to see the same high-grade blog posts from you later on as well.
In fact, your creative writing abilities has motivated me to get my own, personal blog
now ;)
یکشنبه 4 تیر 1396 09:45 ب.ظ
بسیار چلیپا از خود نوشتن در حالی که ظاهر
شدن مناسب ابتدا آیا نه نشستن خوب با من
پس از برخی از زمان. جایی درون جملات
شما قادر به من مؤمن متاسفانه تنها
برای کوتاه در حالی که. من این مشکل خود را
با جهش در منطق و شما خواهد را سادگی به پر همه کسانی شکاف.
در این رویداد شما در واقع که می توانید انجام من خواهد مطمئنا بود تحت تاثیر
قرار داد.
دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 12:32 ق.ظ
Wonderful article! That is the type of info that are supposed to be shared across the internet.

Shame on Google for not positioning this publish
higher! Come on over and visit my website . Thank you =)
جمعه 1 اردیبهشت 1396 05:44 ب.ظ
Hello there! Quick question that's completely off topic.

Do you know how to make your site mobile friendly? My blog looks weird
when browsing from my apple iphone. I'm trying
to find a template or plugin that might be able to correct this problem.

If you have any recommendations, please share. Many thanks!
شنبه 26 فروردین 1396 06:02 ب.ظ
Aw, this was an exceptionally good post. Taking the time
and actual effort to make a really good article… but what can I say… I put things off a lot and don't seem to get nearly
anything done.
جمعه 23 تیر 1391 11:07 ق.ظ
مرسی از این همه وقتی که صرف کردی
رهجوی ولایت

خواهش میکنم
وظیفست
سه شنبه 6 تیر 1391 04:29 ب.ظ
سلام خدا قوت
وقعا قشنگ بودن!
خیلی خندیدم!!
بعد از چند ماه غیبت با یه خاطره ی طنز از جبهه ها به روزم و خیلی هم منتظر شما!
یا حیدر
چهارشنبه 16 فروردین 1391 11:03 ق.ظ
salam
عالی بود!
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر


درباره وبلاگ

باسلام به وبلاگ رهجویان ولایت خوش اومدید.

دوستان عزیز می توانید از مطالب این وبلاگ، در وبلاگ خودتون استفاده کنید.هزینه اش پنج صلوات برای ظهور آقا است.
و ازتون دوستانه می خوام تا توی وبم ثبت نام کنید،تاهر وقت وبمو بروز کردم بهتون ایمیل بزنم راستی نظر یادتون نره!!

اگه تو وبلاگم ثبت نام کنید و نظر بذارید هر وقت میرم حرم امام رضا (علیه السلام) دعاتون می کنم

یامهدی

مدیر وبلاگ : رهجوی ولایت
پیوندها
a>
نویسندگان
جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :